.Pain changes people

درد آدم ها را تغییر میدهد.

.Pain changes people

درد آدم ها را تغییر میدهد.

.Pain changes people

پست چهاردهم:من همان دیوانه شهرم

دوشنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۴:۴۲ ب.ظ
از ترس مادرجان چتری برمیدارم و ته کیف جا ساز میکنم...
از خانه بیرون میزنم...در را میبندم...سرم را به سوی آسمان میگیرم...چشمانم نا خوداگاه بسته میشوند...و نفس عمیقی که ناخداگاه میکشم...و همان یک جمله خدایا شکرت بس است برای شروع روزم...
بسم اللهی زیر لب زمزمه میکنم و با آرام ترین سرعت خودم قدم برمیدارم...حواسم نبوده و آنقدر هول کرده ام که به اشتباه همان کفش سفیده ام را پوشیده ام...یک "بی خیال"ی میگویم و آنچنان عاشقانه قدم بر میدارم که هر قطره این باران را حس کنم...
باران میبارد...روی گونه هایم سرازیر میشود..و من چقدر بدم میاید از هر چیزی که روی گونه ام سرازیر شود....حتی همین باران!
دیوانه وار دلم میخواهد تا ایستگاه اتوبوس بدوم...اگر کمی کوچک تر بودم...میدویدم...تا خود مدرسه حتی...دویدن در زیر این باران در آن سن و سال لذت دارد...اما در این سن و سال، زیر باران فقط باید  قدم زد..آن هم آنچنان آهسته که قصه تک تک آن قطره ها را بشنوی...
اتوبوس می آید و سوار میشوم...به قطره هایی که از روی شیشه سر میخورند مینگرم....اتوبوس می ایستد..پیاده میشوم....و بعد عرض خیابان را باز هم مثل همیشه بدون دیدن ماشین ها رد میشوم(چگونه زنده مانده ای تو هنوز؟!)یک ماشین به ناگاه از کنارم میگذرد و آبی که بر روی کفشان سفیدم میریزد همانا و سیاه شدن همانا...اما باکی نیست تا باران هست:)
قدم بر میدارم قدم های باقی مونده تا مدرسه رو...کاش میشد امروز می موندیم حیاط...کاش زیر باران صف می بستیم...کاش ورزش می کردیم...کاش...
اولین زنگ عشق جانم می آید...درس میدهد و من برای هر قسمت این خازن ذوق دارم...برای همین سوال های ریز داشته اش...برای تمام مسئله هایش....
زنگ تفریح میخورد...لعنت به این امتحان زمین زنگ بعد که لبخند زیر باران را از من گرفت....یک دوم کتاب را هم نخوانده بودم....شروع کنی به خواندن...بعد بچه های کلاس تخمه بشکنند..بلند بلند درس بخوانند...و چه از این رو مخ تر که آنچنان بی ادب باشند که دلت نخواهد با آن ها حتی بحث کنی....
امتحان هر چند سخت میگذرد...زنگ تفریح بعد...من و کیمیا و نازنین و زهرا...بارون و دویدن و هر چه که فکرش را بکنی....دیوانه بازی هایی که در عمر خودت ندیده ای از من و کیمیا بر می آمد...من سرما خورده و بارون و بدتر شدن سینوزیتم...بدتر شدن حالم....سر درد..بدن درد...اما باز هم همان لبخند(این من اذیت کردن خودش را دوست دارد دیگر..)
زنگ بعد دوباره فیزیک جان عشق...زل زدن به بارانی که بی وقفه میبارد...
زنگ تفریح...ما و تخته و گچی کردن همدیگه...
بعد بارون و بسکتبال بازی کردن زیر آن..گند زدن به خودمان و بقیه....
زبان...باز هم باریدن بی وقفه باران...
زنگ خونه...من و کیمیا زیر بارون...بدون چتر...با شیطنت هامون...راه خانه...ذرت مکزیکی با نازنین...داغی که حس نمیشد اما بخار هاش توی اون هوای سرد خیلی قشنگ بود...چه عشقی است داشتن دوست هایی که برای دیونه بازی هایت پایه باشند...
خانه...و تمام لباس های خیسی که روی رادیاتور در حال خشک شدن اند...سفره ای که برای آمدن من پهن بود تا تنهایی قرمه سبزی بخورم...و منی که با دیدنش در یک آن سیر میشوم:)
سفره ای که جمع میشود....کامپیوتری که روشن میشود...چراغ های مودمی که چشمک میزنند...وبلاگی که بالا می آید...لبخند تلخی که روی لب مینشیند...و آن همه ستاره روشن شده...و منی که حوصله ندارم... از بینشان شانسی چند تایی را میخوانم ...و برای کمتر کسی نظر میگذارم...
و حال من و ساعت هایی از روز که باقی مانده...
منی که حق ندارد دوشنبه ها به کلاس بسکتبال برود...
منی که در حسرت آن است که بار دگر امروز باران را لمس کند....
و...
  • ۹۷/۰۸/۲۱
  • ما جــــــــღــــــدہツ